کبوتر پلاکی (آلمانی)
چگونه یک نسل خوب از پلاکی های اصیل داشته باشیم:
مطمعنا هر پلاکی بازی دنبال اینه که یه نسل خوب و اصیل پرورش بده.اما سوال اینجاست که آیا تحقق این هدف به سادگی گفتنش هست ؟ متاسفانه باید گفت که نه.شاید بپرسید چرا ؟ خب من جوابش رو بهتون میگم.
یه کبوتر تهرانی که گفته میشه اصالتا ایرانی هستش رو در نظر بگیرید.ویژگی های این کبوتر رو در پایین میارم :
1- ویژگی های ظاهری : شاید در نگاه اول خیلی درشت و سنگین به نظر برسه اما واقعیت رو وقتی میفهمی که یه بار بگیریش دستت اونوقت می بینی که مثل پر کاغذ سبکه.دمی تقریبا بلند و مساحت بالها زیاده.رنگ چشمها روشن و سری گرد داره.
2- با توجه به ویژگی های ظاهری و ذات این کبوتر می شه گفت که این نوع کبوتر طول پروازش خیلی زیاده و چندین ساعت می تونه بالای لانه پرواز کنه ( بعضیا شب بال میدن بیچاره تا صبح پرواز می کنه ) تازه صبحم نمیزارن بشینه که چی ؟ پیش کفتربازای گردن کلفت پز بدن که طول پرواز کفترای من مثلا 15 ساعته.دومین چیزی که هست اینه که خیلی از سطح زمین ارتفاع می گیرن.خیلی آروم پرواز می کنن و از نظر هوشی در سطح پایینی هستن.
اما یه کبوتر پلاکی رو در نظر بگیرین.با توجه به ویژگی هایی که در پست اول نوشتم کبوتر بی نهایت باهوش،تند بال،ارتفاع پروازش زیاد نیست و طول پروازش هم مثل تهرانی زیاد نیست.موقع پروازم عادت نداره که زیاد بالای لانه پرواز کنه و گاهی از نظر غیب میشه که اگه یه دستگاه GPS روش نصب کنی می بینی که از شهر خارج میشه و بعضا ده ها کیلومتر فاصله می گیره.
حالا برگردیم سر مسئله اصلی که چرا جمع کردن یه سری کبوتر خوب ( چه پلاکی و چه نژاد های دیگه ) کار ساده ای نیست ؟
ما دو نژاد کبوتر رو به طور جداگانه بررسی کردیم.حالا تصور کنید یه کفتر پلاکی اصیل رو با یه کفتر تهرانی اصیل جفت کنیم ، چه اتفاقی میافته ؟ یه نژاد جدید به دست میاد که نه هوش کبوتر پلاکی رو داره و نه طول پرواز کبوتر تهرانی رو.نه سرعت و استقامت پلاکی رو داره و نه باز و گردش تهرانی رو.یه نژاد پست نسبت به والدینش.و همینه دلیل اینگه میکم جمع کردن یه سری کبوتر اصیل کار دشواریه.چه بسیارن پلاکی بازایی که کفتراشون از نظر ظاهری خیلی تکن اما تو مسافتهای کم باخت میدن.این یکی از معضلات دورگ گیریه.حالا چاره چیه ؟ در پایین چند روش برای جمع کردن یه سری پلاکی خوب آورده شده.
1- خرید کبوتر شناسنامه دار : روش اول مربوط میشه به افرادی که از نظر مالی وضعیت خوبی دارن و هزینه ای که قرار هستش تو این راه بکنه زیاد واسش مهم نیست.این روش یکی از راههای مطمئن و درسته.
هر ساله تعداد زیادی از کبوترانی که تو مسابقات معتبر جهانی صاحب مقام می شن به مزاعده گزاشته می شه و افرادی که مایل به خرید این کبوتران اصیل هستن اونها رو خریداری می کنن و به عنوان مولد به منزل می برن.
2- خرید کبوتر از مراکز معروف پرورش کبوتران مسافتی : این روش هم تقریبا پر هزینه هست چون هر چند قیمت این کبوتران در حد چند صد دلار است که آن هم مبلغ کمی نیست اما از اونجایی که تو ایارن مرکز پرورش معتبر وجود نداره و شخص مجبور است که این کبوتران رو از خارج کشور خریداری کنه خودش هزینه گزافی رو در بر داره.این مراکز از کبوتران معروف و شناسنامه دار به عنوان مولد استفاده می کنن و جوجه های اونا رو به عموم واگزار میکنن.
3- روش آخر که تو کشور ما زیاد مورد استفاده قرار میگیره اینه که با آگاهی از ویژگی های ظاهری یه کبوتر خوب برای خریدن کبوتر راهی پرنده فروشیها و مراکز فروش کبوتر بشید که من پیشنهاد می کنم کبوتر رو از قفس نخرید و حدالامکان سعی کنید از کبوتر باز بخرید چون کبوتری که ایراد نداشته باشه تو قفس نمیندازن.البته استثنا هم هست.بعضا دیده شده که کبوتری از قفس به قیمت پایین خریداری شده و یکی از بهترین کبوترا از آب در اومده.که اینم خودش بر می گرده به میزان شناخت شما از ویزگی های کبوتر خوب و شانس شما.
حالا یه بار ویژگی های کبوتر پلاکی اصیل رو بررسی می کنیم :
اولا که سعی کنید کبوتر رو از همون سه رنگ اصلی یعنی سبز ، زرهی و اوغون انتخاب کنید.نوک در راستای سر باشه یعنی از ابتدای نوک تا انتهای پیشانی تخت باشه.رنگ نوک سیاه و رنگ پاها تیره.وضعیت چشم رو در پست قبل توضیح دادم.دم کوتاه به شکلی که انتهای شاهپرها و دم با هم برابر باشد و اگر پاهای کبوتر را از پشت بکشی به انتهای دم برسد و یا حتی دم را رد کند.کبوتر کتفهای قوی داشته باشد و بالها به شکل نیمه باز باشد و سینه پهن و گردنی قوی و بلند داشته باشد.و در نهایت کبوتر رو در قفس رها کنید و رفتارش را زیر نظر بگیرید و ببینید که آیا از نظر فیزیکی عیب و ایرادی نداشته باشد.به خصوص گردن که اگه قبلا نیوکاسل گرفته باشد کمی کج به نظر می رسد.یکی از چیزهایی که نشانه بیماری قبلی است قطع بودن یکی از انگشتهاست.
پیشنهاد من اینه که 20 تا پلاکی به این شکل خریداری کنید و 1 ماه بعد از جلد کردنشون از مسافتهای نزدیک اطراف لانه مورد ارزیابی قرار بدین ( 5 تا 10 کیلومتر ) .البته تو یک ماه اول مرتب کفترا رو پر بدین که تو این یک ماه محل لانه رو خوب بشناسن.بعد هر هفته مسافت رو بیشتر کنید مثلا هفته ای 10 کیلومتر به مسیر پرواز اضافه کنید تا مرز 100 کیلومتر.تو این مراحل ممکنه تعدادی از کفترا بر نگردن و در مرحله آخر چکیده ای از اونها باقی بمونه.10 روز به کفترا استراحت بدین و تو این 10 روز خوب اونا رو تغذیه کنید که اگر احیانا از نظر جسمانی ضعیف شدن تجدید قوا کنن.بعد از پایان 10 روز کفترا رو به یه مسیر 150 تا 200 کیلومتری ببرید و رها کنید.کفترایی که از این مرحله سربلند بیرون بیان شایسته تکثیر و جوجه گیری هستن.
ماده سبز
کفترهای غریبهای که به آسمان بالای بام کفتر باز نزدیک میشوند و به سختی به دام او پا مینهد! آخر غریبهها چند جورند! برخیشان خیلی راحت میآیند و مینشینند و به آسانی توی قفس میروند! اما برخی از «غریب»ها هستند که تا بنشینند روی پشت بام خانه کفترباز، چندین مرحله را طی میکنند و هر بار که به بام نزدیک میشوند، یاد «خانه»، آنها را دوباره به اوج آسمان میکشاند و کفترباز را به تقلا میاندازد تا «غریب» را دوباره به پایین بکشانند. کفترباز اما دست از امید نمیشوید، چرا که میداند این «غریب» میتواند چگونه «آشنایی» گردد! او نیک میداند که وفاداری به «خانه» پیشین، نشانی از وفا به خانه جدید است!
این «غریب»ها هرگز مستقیما به بام خانه بیگانه پا نمیگذارند! نخست چند خانه آن سو تر! بعد این سو تر! و کم کمک با «بیم و امید»، با دل کندن لحظه به لحظه از آن و دل دادن به این نزدیک میآیند! دمدمهای غروب که میشود، رضایت به بام و دام نو میدهند، اما هنوز یک حرکت کوچک و مشکوک کفترباز میتواند «غریب» را بلند کند و روز از نو و روزی از نو!
شب، لابلای هالههایی از تاریکی و ترس و سرگشتگی، درست مثل کودکی در شهری غریب و رها شده در بزرگراهی، اسیر و دستگیر میشود! چنان قلبش میزند که باور نمیکنی تا صبح بماند، یا اگر ماند، هرگز دل بسپارد! چنین اسیر یاغیای، بیدرنگ «قیچی» خواهد شد (حدود پنج و گاهی ده تا از پرهای اصلی کفتر را میچینند تا نتواند بیشتر از یکی دو متر بپرد). آخر کفتری که راحت به دام افتد قیچی نمیشود، پرهاش را با نخ میبندند و بعد از چند صباحی پر میدهند. اما «یاغی» بعد از شش ماه، یا گاه اگر نشان اصالتی در آن باشد بعد از دو سال اجازه پرواز میگیرد. در طول این زمان کفتر «خاطره» خانه قبلیاش را از یاد برده و به اصطلاح "جلد" میشود. کفترهای خوشخاطره را در کوزه میاندازند تا ذهنشان پاک، پاک شود!
روز پرواز «یاغی» فرا میرسد و در چنین روزی اجازه نمیدهند زیادی بالا برود، چرا چون امید زیادی به دوباره نشستن این کفترها نیست. «ناجلد» خطا خواهد کرد، این را تجربه چندین ساله کفترباز گواهی میدهد، او پیر این راه است، «ناجلد» هرز میپرد، بحثی در این نیست، باید مواظبش بود، میتوان، یعنی طبیعی است که دلنگران بود که هرگز برنگردد!
معدود دفعاتی هست که کفتر ِنخستینبار برخواسته بلند شود، اوج بگیرد، بعد از نه-ده-دوازده ساعت پرواز، بنشیند، بیآنکه لحظهای هرز پریده باشد. اگر بدانید چه دلهرهای گریبان کفترباز را میگیرد، هنگامی که این کفتر در اوج اوج است! ناجلد هر چه بالاتر میرود، امکان گمشدنش را در این راه ِ نابلد، بیشتر و بیشتر میکند. هرچه خطاها کمتر باشد، اصالت کفتر بیشتر بر پرده میافتد. کفتر چرخ میزند، و کفترباز که مست این پرواز پاکیزه است، همراه با هر موج از این اوج چه لعنتها که بر خود میفرستد و چه سوگندها که ((اگر برگردد، نمیگذارمش دیگر بپرد))! و اگر بدانید که چه لذتی دارد که «یاغی» با همان وفاداری که از آن سراغ میرفت بر میگردد و مینشیند! این ظلوم جهول که بلی میگوید!...
«یاغی» منش و کنش منحصری برای فرد ِ خودش دارد. «شخصیت» دارد! یکتاست! با هر کفتری جفت نمیخورد، هنگام پراندن نیازی نیست که «او» را با نی دنبال کنی، فقط کافی است که صدا کنیاش تا چند دقیقه بعد در اوج آسمان باشد. راه رفتنش، سبک دانه برچیدنش، آب خوردنش و نگاه کردنش با «دیگران» فرق دارد. به هنگام ایستادن سینه سفتش را جلو میگیرد، گردنش بلند است، قدمهایش محکم و پر طمطراق، کتفهای پر زورش را طوری قرار میدهد که گویی هر لحظه آماده پریدن است.
کفترباز بیشتر «عمر» خود را با این «یاغی»هایی سپری میکند که معمولا هر چند سال یک بار یکیشان پیدا میشود و چند سال بعد، در اوج پرواز و اطمینان اسیر باز یا قوچی میگردد! و بزرگترین درد یک کفترباز لحظهای است که این « قاتلعزیز» در آسمان ِ خدا، در چنگال شاهینی دست و پا میزند و از دست او کاری ساخته نیست جز «خیرگی»! قرقی، ناجوانمردانه، جلوی چشم کفترباز پرهایش را روی آسمان خوشهخوشه میکند و با حرکت پنجههایش روی بام، روی سر او رها میکند و بعد کلهاش را... ! کفترباز، غرق در سکوتی مرگبار، مات و مبهوت، با چشمانی پر از اشکی که هنوز نمیریزد – خشم و حسرت راه اشک را میبندد- و دلی مملو از درد و شکایت به آسمان خیره میشود، آنچنان که گمان نمیکنم هیچ «عارف»ی هرگز چنین به آسمان، به«آسمان ِخدا» نگریسته باشد! گویی پرهای خود او است که در مشت قوچ است و با هر تکانی که کبوتر میخورد، چنگال تیز قوچ تا عمق استخوانش فرو می رود و مغزش را میلرزاند...
... هم-سایهای داشتیم، کفترباز. «غریب»ی گرفت که من آنجا بودم؛ «مادهسبزه»! پاییز بود، سوز و سرما و باران بود و باد امان نمیداد تا چشمها را باز کنی و به آسمان بدوزی. «مادهسبزه» از اوج آسمان فرود آمد. مگر مینشست لاکردار! یک نیمروز ممّد را معطل ناز و کرشمه خود کرد. ممّد حریفش نشد و عاقبت، تاریکی و سرما مجبورش کردند. شمایلی شبیه کفترهای چاهی (کبوتران وحشی) داشت و از همان چالاکی و پرزوری برخوردار بود. چند برابر دیگران از پرواز محرومش کردند و سرانجام پر گرفت! بار ِ نخست که پرواز کرد اصلا قرار نبود که بپرد، اما «مادهسبزه» همیشه همین طور بود. وقتی کفترهای دیگر را ممّد شوت میکرد هوا، «یاغی» خودش بلند میشد، پنجاه یا صد متری را درجا، به سان هلیکوپتر روی پنجه بالا میرفت و یک بازی میزد (هنگامی که کفتر روی هوا دو پایش را توی گوشش میکند و یک ملّق میزند) و در جهت مخالفی که بازیاش را شروع کرده بود، به شکلی ضربدری دور میزد و بالا میرفت! کفتربازهای دور و اطراف، کمی بعد میآمدند تا این «نمایشپرواز» را بدون بلیط و سانسور از نزدیک تماشا کنند! «مادهسبزه» تا چشم را به هم میزدی در اوج آسمان بود، وقتی که بالا میرفت در هر جای آسمان که بود، دم ِ قاشقیاش را باز نگه میداشت. کفترها فقط موقع نشستن دمشان را کاملا باز نگه میدارند. این حرکت غیر معمول «مادهسبزه» زیبایی غیر قابل توصیفی به پرواز میداد. «مادهسبزه» استثنا بود، اما سه ایراد داشت. اینکه نوکش کمی از حد معمول بلندتر بود و دوم اینکه با کفتر نری جفت خورده بود که تنبل و هرزه بود. به خاطر ایراد نخستش میخواستند به پولش بدهند، اما ممّد، بر خلاف هرگونه منطق عقلانی، و با پافشاریای که تنها از احساسی درونی نشآت میگرفت مانع شده بود که «مادهسبزه» را به دست آن قافله بسپارند...
به هر حال «مادهسبزه» نخست بار برخواست، ده ساعت پرید و در همان جا که بلند شده بود فرود آمد، بی کم وکاست! همه متحیر بودند و ممّد از پوستش بیرون میتراوید. هر بار که هوایش می کرد قسم میخورد که اگر پایین بیاید قیچیش میکند. خصوصا آنکه «یاغی»، دماش را در هوا باز نگه میداشت و «بازیدار» بود. یعنی خوب ملّق میزد. و اینگونه کفترها در خطر شکار شدن هستند. چرا چون قوچ درست در این لحظات است که از راه میرسد، موقعی که همه چیز در «تعلیق» است و هوش بر جای نه! و این همان ایراد سوم «مادهسبزه» بود.
فکر می کنید که چه شد؟ بعد از هشت سال که «مادهسبزه» در سرما و گرما وفادارانه پریده بود، حتی گاهی شب را به پرواز ادامه داده و روز خسته و درمانده بازگشته بود، در یک آن، درست مانند انسان عاقل و بالغی قهر کرد، از روی پشت بام بلند شد و رفت و هرگز پشت سرش را هم نگاه نکرد! چرا؟ چون نر هرزه و احمقش با مادهای دیگر جفت خورده بود!
ممّد چند شبانه روز نخوابید و «چراغ» بالای بام را روشن نگه داشت! بعد از دو سال که خانهشان را دو طبقه کردند، همه چیز را در پشت بام مثل روز اول کرد تا اگر «مادهسبزه» برگشت، پشت بام را بشناسد! هر بار که کفتری از دور دستها نزدیک میشد که «پیراهن»ی سبز بر تن داشت یا چیزی شبیه به آن و حتی گاه بیشباهت با آن، ممّد غوغایی به راه میانداخت که بیا و ببین اما...
ممّد هنوز بعد از دوازده سال «منتظر» است! منتظر که برگردد! توی چشمهاش از بس که «چشم به راه» بوده نقش «مادهسبزه» بسته است! هر بار میگویم؛ ((ممّد ولش کن پسر دیگه برنمیگرده)). ممّد، این یکه بزن محله که هیکل و اندامش به اندازه سه تا آدم معمولی است، با آن صدای زمخت و ریش و سبیل پر پشتش، چشمهای نمناکش را به آسمان میدوزد و میگوید (( شما نمیدونید)) و من در خودم ادامه میدهم ((بله ما نمیدانیم، لابد آنچه شما میدانید!))، و بعد هم نفسش را با یک آه مطلقا عمیق بیرون میدهد و میگوید ((یه روز برمی گرده! حالا میبینی!))... چه خونی به پا کرده بود این «مادهسبزه» در این سرزمین خشک ِ دل ممّد و او باز میگفت؛ ((شما نمیدانید!))... منتظر بود، و ماند، مردانه در آن راه خونآلود ماند. او "اتوپی و انتظار" (برمیگردد، ملاقات خواهم کرد، پیروز خواهم شد...) را به "پیشداروی" (برنمیگردد، هرگز ملاقاتش نخواهم کرد، شکست خواهم خورد...) ترجیح داد.
ممّد ِ سی و هشت ساله، «ذکر»ش شده بود «مادهسبزه»، سرش همیشه به هوا بود، با زمین بیگانه! اگر یک روز درهای آسمان را میبستند خفه میشد! در جاهای سقفدار احساس خفگی میکرد! «غریب» شده بود این صیاد «غریبگیر»!
روزی که «مادهسبزه» رفت، حقیقتا روزی عادی نبود! هیچ کس جرات نمیکرد طرف ممّد برود. چسبیده بود به خرپشتی که از آنجا مسیر رفتن «مادهسبزه» را میتوانست ببیند و تا شب همان جا خشکش زد، تمام کفترها را پرانده بود و هیچ کدامشان حق نشستن نداشتند و روی پشت بام همسایه با ترس و لرز فرود آمده بودند، یا پشت کولر یا گنجه آرام و حرفگوشکن توی لاک خود کز کرده بودند. «هاویه»ای رخ داده بود، با نبود «او»! گویی عالم را از برای «مادهسبزه» خلق کرده بودند!
چقدر ممّد نذر و نیاز کرد که «مادهسبزه» برگردد! از آن به بعد بود که آنقدر علامت امام حسین را بلند کرد تا کمرش درد گرفت و تنش را داد زیر دست «تیغ»! تیغ جراح! نیمه شعبان برای ممّد شمیم «مادهسبزه» را همراه میآورد! چنان خشوع و تواضعی در این «یاغی» محله نهفته شده بود که تبدیل به یک بچه معصومش کرده بود. صدایش آنقدر به آدم نزدیک بود که وقتی حرف میزد حس میکردی صدای دورگه و گرفته ایوب است که لرز لرزان سخن میگوید!
وقتی که ممّد آه میکشد آدم میشکند، وقتی که میخندد انگار دنیا میخندد. چشمهای او مثل دریاست...دلش پر ِخون است... سرش همیشه به هواست... همیشه چیزی در دلش میشکند... راضی است... زندگی بخور و نمیری دارد، ثروت پدریاش را به باد داده است، به «باد»! به فکر جمع کردن پول نیست، سرکارگر یک گاراژ مکانیکی است ...
کفتربازهای حسابگر امروزی دیگر به کفترهای خوب و اصیل پر پرواز نمیدهند. قیچییشان میکنند تا جوجههایشان را یا تخمهایشان را بفروشند. خودشان را از لذت دیدن پرواز کفترها محروم میکنند تا آنها را همیشه در قفس «داشته» باشند... ممّد اما کفترهایش را باز هم هوا میکند، با آنکه از هر کسی بهتر با «اتفاقشوم» آشناست (نگاه کنید به «طلوع» اخوان: بالهاشان نیز سرخ است/ آه شاید اتفاق شومی افتاده ست!)
ماده سبزه «عمر» ممّد بود! حتی موقعی که سر کار بود یا در مهمانی فقط به «مادهسبزه» فکر میکرد، با او حرف میزد، او را در خواب میدید، با او غذا میخورد و گاهی قاشقش را عوضی توی دهان «او» میگذاشت، گاهی اشتباهی با او با «اوی خود» در پارک قدم میزد ...
ماده سبزه «عمر» ممّد بود و او پروازش داد! و این عین وفاداری است و امید امید امید! امیدی که به انتظار آغشته است... یکی میگفت او تا وقتی انتظار میکشد، کبوترش "دارد بر میگردد! " ... و ممّد که این «رنج»، «انتظار»، «بیم و امید» و «وفاداری» او را از موضوع رنج و انتظار و امید و وفاداریش فراتر برده و بود و میبرد! خودش، «خود» ممّد بدل شده بود به رنج و امید و انتظار ِ وفاداری که لحظه به لحظه بزرگتر میشد و فراتر میرفت! با «مادهسبزه» از آن «ماده»ی«سبز» میگذشت! و رنگهای شبیه به آن و حتی گاه رنگهایی که هیچ شباهتی به آن نداشتند!









